|
پرستار کوچولو من از دنیایم می نویسم، از پرستاری
| ||
|
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ ] [ سمیه ]
بایاد خدا...
" به خاطر پسپاریم که حضور هیچ کداممان در راهی که انتخاب کرده ایم، اتفاقی نیست " بعضي اوقات يك روز به اندازه يك عمر برايت بلند مي شود ! بعضي اوقات یک عمر خلاصه مي شود در يك روز! و بعضي اوقات يك روز مي شود تمام عمر ! لطفا به ادامه مطلب سر بزنید.... ............................................. اَللهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج ادامه مطلب [ شنبه 29 بهمن1390 ] [ ] [ سمیه ]
با یاد خدا...
پروردگارا... اعتراف میکنم که گاهی از مشکلات زندگی خسته می شوم و انسانیت ام کمرنگ می شود... اعتراف میکنم که در مقابل آنچه آزارم میدهد به شدت تحلیل میروم... ای خدا نگذار به سبب خستگی هایم کسی را آزار دهم...
............................................. اَللهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج [ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ ] [ سمیه ]
با یاد خدا...
"شغلی را انتخاب کنید که عاشقش هستید،در این صورت، در زندگی یک روز هم کار نخواهید کرد"
فارغ التحصیل شدم......... چقدر زود گذشت....یک فصل از زندگی ام را پشت سر گذاشتم و بزرگترین آموخته ام تا به امروز این شد : که پرستاری هنر است....
یاد گرفته ام که پرستاری سخت ترین و آسان ترین کاری است که می شود یاد گرفت... یاد گرفته ام کارم را جدی و خودم را شوخی بشمارم... یاد گرفته ام که پرستاری کار خارق العاده ای است،در آن کارهای معمولی را به شکلی حیرت انگیز و معجزه آسا انجام می دهم. یاد گرفته ام که اگر از نظر عاطفی با بیمارم ارتباط برقرار نکنم ،وقت اش رسیده که شغل ام را عوض کنم... یاد گرفته ام که یک بیمار سرطان نمی گیرد ، یک خانواده سرطان می گیرد. یاد گرفته ام که التیام زخم روح ، به اندازه التیام زخم جسم مهم است. یاد گرفته ام که جسم انسان ،همان چیزی را قبول می کند که شما می گویید. یاد گرفته ام که زمان می گذرد ،چه خوشبین باشم چه نباشم... یاد گرفته ام که واقعیت ،چیزی است که هست ،نه چیزی که من دوست دارم باشد. یاد گرفته ام که شاید نتوانم مداوا کنم ،اما می توانم اهمیت بدهم. یاد گرفته ام که پرستار خوب کسی نیست که مانند ساعت کار کند،بلکه کسی است که بیمارانش را دوست داشته باشد. یاد گرفته ام که هیچ کس قول فردا را به ما نداده است...
اینم از " کیک فارغ التحصیلی " ............................................. اَللهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج [ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ ] [ سمیه ]
با یاد خدا...
تا فارغ التحصیلی ۷ روز مانده.....
............................................. اَللهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج [ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ ] [ سمیه ]
با یاد خدا...
ساعت ۱۷ اینجا داخل قطار مترو چند ایستگاه ابتدایی که می گذرد به نظرم این جمعیت زیاد،برای روز تعطیل دور از انتظار است قطار در ایستگاه .... توقف نکرده خانم مامور داخل قطار می شود و دست خانم بدلیجات فروش را میگیرد و ... آن ور قطار ،مجدد چند آقا وارد کوپه ی یکی و نصفه ی تازه احداث خانم ها شده اند و مامور قطار آن ها را هم به بیرون هدایت میکند... آخه یکی نیست بگه برادر محترم " واگن ویژه بانوان " که می نویسند سخت است تجزیه و تحلیل اش ؟ دوباره صدای فروشنده ای دیگر که این بار، لباس مجلسی ۳۰ هزار تومانی می فروشد !!!!! این یک قلم را دیگر ندیده بودم به جرات می گویم ، بازار روزی است برای خودش این مترو... هرچه که احتیاج ات باشد در اولین قطار نه ،در دومی هم نه ،اما شک نکن در سومی خواهی یافت !!! میان همه ی این شلوغی ها ، من نگاهم را زوم کرده ام به تسبیح پیرزنی که دانه های تسبیح را ۵ تا یکی ،رد میکند و زیر لب ، وردهای پشت سر همی میخواند و با نگاهش، همه ی اتفاقات پیرامونش را هم زیر نظر دارد و چند دقیقه یکبار هم از فروشنده های جورواجور می پرسد : گفتی چند ننه ؟ سرم را می چرخانم سمت مانیتورهای چسبیده به واگن های قطار ،که طبق معمول یک مستند حیوانات تکراری را پخش میکند که در هر بار دیدنش ،حیوانات بیشتری را کشف میکنی! گاهی مصاحبه های داخل مترو را هم با شهروندان گرامی نشان میدهد که فقط تصویر دارد و خبری از صدا نیست ! خوب اگر قرار بوده که فقط پخش تصویر باشد پس چرا مصاحبه نشان ملت میدهید ؟! همان مستندهای تکراری حیوانات زیباست دیگر، میشود مسابقه هم گذاشت ، در هربار پخش مجدد، هرکس حیوان جدیدی کشف کند به قید قرعه یک دی وی دی کامل همین مستند را هدیه می گیرد ! نیم ساعت گذشته و من هنوز به خاطر تاخیر در توقف ، به ایستگاه مورد نظر نرسیده ام....
............................................. اَللهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج [ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ ] [ سمیه ]
با یاد خدا...
چقدر سخته عادت به دیدن کسی بکنی و یه مدت طولانی ازش پرستاری کنی پرستاری که کم است ، به نوعی زندگی کنی با وجودش،اما یک دفعه ... انتظار رفتن ات رو به این زودی نداشتم، باور کن.... دلم برایت تنگ می شود ... . . . و چه سخت تر می شود وقتی احساس ات را آن قدر خفه کرده باشی که بغض هایت هم با تو قهر کرده باشند....انگار ،ناخواسته اسیر عادت شده ام !! دلم میخواست برایت گریه کنم... مثل همه ی آدم هایی که به عمرشان مرده ندیده اند ،اما چشمان تو را هم خودم بستم.... چون خوشحالم که نهایت کمک را برایت کرده ام ،هرچند ناچیز.... حکمت ماندن و رفتن فقط با اوست و بس! پس آسوده بخواب رفیق... پ.ن : به یاد یکی از مریض هام که رفت...روحش شاد ............................................. اَللهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج
[ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ ] [ سمیه ]
با یاد خدا...
آهای تنهایی ! دست از سرم بردار ، دلم را زدی رهایم کن .... یه وقت هایی میخواهم نباشی ، آن قدر که دیگر نبینمت... احساسم از من گله دارد... می گوید : دارم از دست می روم...
آهایی تنهایی ! تو تاوان کدام خطای منی ؟ خسته شدم بس که فقط برای تو حرف زدم ... من قلبی میخواهم به وسعت خودم ! که تلمبار کنم خودم را در او ! شاید آرام بگیرد دل تنهایم...
...................................... اَللهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج
[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ ] [ سمیه ]
|
||
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] | ||